تسلیت قلب صبورم

دیشب با خدایم دعوایم شد...

باهم قهر کردیم!

فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد..

رفتم گوشه ای نشستم...

چند قطره اشک ریختم و خوابم برد،صبح که بیدار شدم مادرم گفت:

نمیدانی از دیشب چه "بارانی" می آمد!!!!

 


نوشته شده در شنبه 11 خرداد 1392ساعت 21:55 توسط sardargoom| ارسال نظر(0) |



قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران